Menu

غزل شماره ۲۱۷

215

۱- گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا وَرزد و سالوس مسلمان نشود
۲- رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حَیَوانی که ننوشد می و انسان نشود
۳- گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
۴- اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود*
۵- عشق می وَرزم و امیّد که این فنّ شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
۶- دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
۷- حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
۸- ذرّه را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمه خورشید درخشان نشود

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *