به بستر بهر مرگ خویش دارم انتظار امشب
چه می شد گر به بالینم رسیدی آن نگار امشب
جفا بین تا شود آسوده از جنجال رسوایی
مرا بگذاشت تا تنها بمیرم خوار و زار امشب
چو دید از جان کشیدم دست شد شرمنده ی عشقم
به رسوایی برفتم این دزد دل از این دیار امشب
به قلبم گشت مخفی آتش عشقی که سوزاندم
من این مشعل برم با خود به گورستان تار امشب
غبار کوی یار از رخ به آب دیده می شستم
چو چشمم را ببندم می برد باد بهار امشب
دلی در سینه عمری بی قراری کرد ای یاران
به زیر خاک اندر سینه میگیرد قرار امشب
«جلالی» از میان دوستانش رفت و می دارد
امید عفو و باشد از یکایک شرمسار امشب
