Menu

غزل شماره ۲۲۹

227

۱- مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
۲- از غم حجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریاد رسی می آید
۳- زآتش وادی ایمن نه منم خُرّم و بس
موسی اینجا به امید قَبَسی می آید
۴- هیچکس نیست که در کوی تواش کاری نیست
هر کس آن جا به طریق هوسی می آید
۵- کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی می آید
۶- دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بر آن خوش که هنوزش نفسی می آید
۷- خبر بلبل این باغ بپرسید که من
ناله ای می شنوم کز قفسی می آید
۸- جرعه یی ده که به میخانه ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می آید
۹- یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی می آید

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *