Menu

غزل شماره ۲۳۱

229

۱- ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
وجه می میخواهم و مطرب که میگوید رسید؟
۲- شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام
بار عشق و مفلسی صعب است، می باید کشید
۳- قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت
باده و گل از بهای خرقه می باید خرید
۴- گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش
من همی کردم دعا و صبح صادق میدمید
۵- با لبّی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
کز کریمی گوییا در گوشه یی بویی شنید
۶- دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
جامه یی در نیکنامی نیز می باید درید
۷- آن لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت
وان تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید؟
۸- عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
۹- تیر عاشق کُش ندانم بر دل حافظ که زد
این قدر دانم که از شعر تَرَش خون میچکید

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *