Menu

غزل شماره ۲۴۰

238

۱- ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
۲- نکته یی روح فزا از دهن یار بگو
نامه‌ یی خوش خبر از عالم اسرار بیار
۳- تا معطّر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمّه‌ یی از نفحات نفس یار بیار
۴- به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
۵- گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده خونبار بیار
۶- خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
خبری از بَرِ آن دلبر عیّار بیار
۷- شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
۸- کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه‌ یی زان لب شیرین شکربار بیار
۹- روزگاری ست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
۱۰- دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن
وانگهش مست و خراب از سر بازار بیار

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *