Menu

غزل شماره ۲۴۱

۱- روی بنما و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
۲- ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
۳- زلف چون عنبر خامَش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
۴- سینه گو شعله آتشکده پارس بکُش
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
۵- دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
۶- سعی نابرده درین راه به جایی نرسی
مُزد اگر می‌طلبی طاعتِ اُستاد ببر
۷- روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
۸- دوش می‌گفت به مژگان درازت بکُشم
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
۹- حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *