دوش برحسب تصادف در خیابان دیده شد
آن که چندی از نگاهم بود پنهان دیده شد
ابر غیبت ماه من را ماه ها پنهان نمود
تا که دیشب ناگهان این ماه تابان دیده شد
رهزن دل راه بند طایر امّید من
در میان راه بندان پشت فرمان دیده شد
کردمش تعقیب و پیچیدم به پیش پای او
خیل مژگانش چو پیکان پشت پیکان دیده شد
تا به من افتاد چشمش دست و پا گم کرد و گفت
آه و واویلا که باز این صحنه گردان دیده شد
پیش رفتم بوسه بر پیشانی و مویش زدم
سینه ی لرزانش از چاک گریبان دیده شد
صحبتی کردیم و گفتم پا به پای من بیا
آمد آمد تا به خلوتگاه پنهان دیده شد
شکرلله آن که را دل ماه ها گم کرده بود
روی ماهش بار دیگر در شبستان دیده شد
من نمی گویم چه ها کردیم زیر نور ماه
ماه می داند که آن شب پرتوافشان دیده شد
پی بر احوالش «جلالی» برد و این آموزگار
هر زمان دل خواست در راه دبستان دیده شد
یزد ۱۳۶۲/۶/۲۸
