Menu

غزل شماره ۲۵۹

256

۱- دارم از زلف سیاهش گله چندان که مُپرس
که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مُپرس
۲- کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من ازین کرده پشیمان که مُپرس
۳- به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مُپرس
۴- زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین میبرد از دست بدانسان که مُپرس
۵- گفتگوهاست درین راه که جان بگدازد
هر کسی عربده یی این که مبین آن که مُپرس
۶- گوشه گیری و سلامت هوسم بود ولی
شیوه یی میکند آن نرگس فتّان که مُپرس
۷- گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خَمِ چوگان که مُپرس
۸- گفتمش زلف به خون که شکستی؟ گفتا :
حافظ این قصّه درازست به قرآن که مُپرس

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *