گرفت نامه و ناخوانده زیر پا انداخت
ز روی خشم نگاهی به سوی ما انداخت
به من که هدیه ی ناقابلی به دستم بود
نگاه سرد از آن چشم پر ادا انداخت
چنان نگاه که گاهی به رهگذر شاهی
به دست منتظر و خالی گدا انداخت
ز وعده گاه از آن سر شکسته برگشتم
که سنگ در ره امید من قضا انداخت
نرفته چند قدم پشت سر نگه کردم
که بنگرم به غضب نامه را کجا انداخت
به دیدمش که به دنبال نامه می گردد
همان که نامه به دور از ره خطا انداخت
چو دید، دیدمش آشفته و پریشان شد
به دور بار دگر نامه از حیا انداخت
به کار دختر همسایه مانده ام حیران
کز اولم به یکی خنده در قفا انداخت
به نوشخند مکرر که داد تحویلم
مرا به راه وصالش در اشتها انداخت
به پیش روی من انداخت نامه پشت سرش
به نامه ی پشت سرم چنگ از وفا انداخت
اگر نه طالب آن بود پس چرا برداشت
اگر که مایل آن بود پس چرا انداخت
هنوز هم چشم «جلالی» بود به دنبالش
ز قهر آینه ی دل گر از جلا انداخت
