Menu

غزل شماره ۲۷۷

273

۱- مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
۲- دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
۳- من همان به که از و نیک نگه دارم دل
که بد و نیک ندیدست و ندارد نگهش
۴- بوی شیر از لب همچون شکرش میآید
گر چه خون می چکد از شیوه چشم سیهش
۵- چارده ساله بتی چابک شیرین دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
۶- در پی آن گل نورسته دل ما یا رب
خود کجا شد که ندیدیم درین چند گهش
۷- یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش
۸- جان به شکرانه کنم صرف گران دانه دُر
صدف سینه حافظ بود آرامگهش

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *