Menu

غزل شماره ۲۷۸

274

۱- دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
۲- چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
۳- خیال حوصله بحر می پزد هیهات!
چه هاست در سر این قطره محال اندیش
۴- بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را
که موج میزندش آب نوش بر سر نیش
۵- ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
۶- به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش
۷- نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش
۸- بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزینه یی به کف آور ز گنج قارون بیش

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *