Menu

غزل شماره ۲۸۴

280

۱- زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگر نه شرح دهم با تو داستان فراق
۲- دریغ مدّت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
۳- سری که بر سر گردون به فخر می سودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
۴- چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
۵- کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
۶- بسی نماند که کشتیِّ عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
۷- اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
۸- رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم قران فراق
۹- چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شدست
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
۱۰- ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر می خورم ز خوان فراق
۱۱- فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
به بست گردن صبرم به ریسمان فراق
۱۲- به پای شوق گرین ره به سر شُدی حافظ
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *