Menu

غزل شماره ۳۰۳

۱- زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
۲- می مخور با همه دگران تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
۳- زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
چهره را آب مده تا ندهی بر بادم
۴- یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
۵- رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
۶- شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
۷- شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
۸- رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاکِ درِ آصف نرسد فریادم
۹- حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم *
* من از آنروز که در بند توام آزادم
پادشاهم که بدست تو اسیر افتادم (سعدی)