این جوان کیست که هر روز سلام تو کند
چشم در چشم تو و نامه به نام تو کند
سر راه تو شود سبز و به اصرار تمام
رخنه پیوسته در اندیشه ی خام تو کند
روی خوش دیده مگر از تو و خوی خوش تو
که به تدریج می عشق به جام تو کند
تو نگفتی که به غیر از تو کسی نیست مرا
دیگری پا، ز چه در کفش غلام تو کند
آه اگر بر سر راه تو نهد دام فریب
وای اگر دل چو من خسته به دام تو کند
تو سرافکنده و او سر به فلک می ساید
گر تواند که شبی باده به کام تو کند
می تپد در قفس سینه ی دل از شوق وصال
تا کی آزاد شود روی به بام تو کند
جان نثار قدمش ساز «جلالی» که در او
اثری گر کند این حسن ختام تو کند
یزد ۱۳۴۵/۱۰/۲۲
