Menu

غزل شماره ۳۱۱

307

۱- گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
همچنان چشم گشاد از کرمش میدارم
۲- به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
خون دل عکس برون می دهد از رخسارم
۳- پرده ی مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زآن که در این پرده نباشد بارم
۴- پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا درین پرده جز اندیشه او نگذارم
۵- منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلک همه شهد و شکر می بارم
۶- به صد امید نهادیم در این بادیه پای
ای دلیل دل گمگشته فرو مگذارم
۷- دیده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
۸- چون منش در گذر باد نمی یارم دید
با که گویم که بگوید سخنی با یارم؟
۹- دوش میگفت که حافظ همه رویست و ریا
بجز از خاک درش با که به رو در کارم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *