شبی اندر تماشاخانه ای بهر تماشایی
نشستم بی تفاوت در کنار سر و بالایی
به ظاهر دیده بر نقش آفرینان داشتم اما
به باطن در دلم از عشق آن مه بود غوغایی
به روی صحنه عاشق با زبردستی به معشوقش
به زیر میز می زد ضربه ی پنهان و پیدایی
در آن حالت صدای کف زدن برخاست از مردم
که دیدم ناگهان بر پشت پایم خورد پایی
به حال دیگری دیدم پری رو را و دانستم
که می سوزد چو من در آتش عشق و تمنایی
نهادم دست خود از پشت سر بر شانه های او
که تا این گونه شاید در دل او واکنم جایی
که ناگه زد به گوشم سیلی! اما او نزد، کی زد؟
ببیتی گویمت زیرا ندارم حال گویایی
زن من هم به همراه من آن شب بود اما من
گمان کردم نمی بیند که بار آورد غوغایی
از آن شب تاکنون هر جا «جلالی» می رود باید
نشیند در میان بچه و زن، وه چه دنیایی
