Menu

غزل شماره ۳۱۲

308

۱- گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر لوح بصر خط غباری بنگارم
۲- بر بوی کنار تو شدم غرق و امیدست
از موج سِرِشکَم، که رساند به کنارم
۳- پروانه او گر رسدم در طلب جان
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
۴- امروز مکش سر ز وفای من و اندیش
زآن شب که من از غم به دعا دست برآرم
۵- زلفین سیاه تو، به دلداری عشّاق
دادند قراری و ببردند قرارم
۶- ای باد از آن باده نسیمی به من آور
کان بوی، شفا می دهد ازرنج خمارم
۷- گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
من نقد روان در رهش از دیده شمارم
۸- دامن مفشان از من خاکی که پس از من
زین در نتواند که بَرَد باد غبارم
۹- حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *