Menu

غزل شماره ۳۱۵

311

۱- من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم
۲- دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظنّ به رقیبان تو هرگز نبرم
۳- همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
۴- ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم
۵- خرم آن روز کز این مرحله بربندم رخت
وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
۶- حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و درو غوطه خورم
۷- پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *