Menu

غزل شماره ۳۱۶

312

۱- تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
۲- چنین که بر دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
۳- بر آستان امیدت گشاده ام در چشم
که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
۴- چه شکر گویمت ای خیل غم، عفاک الله
که روز بی کسی آخر نمیروی ز سرم
۵- غلام مردم چشمم که با سیاه دلی
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
۶- به هر نظر بت ما جلوه میکند لیکن
کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم
۷- به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *