Menu

غزل شماره ۳۱۸

314

۱- مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
۲- نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
۳- چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم
۴- چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
۵- قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پیرم
۶- قراری کردهام با می فروشان
که روز غم بجز ساغر نگیرم
۷- مبادا جز حساب مطرب و می
اگر حرفی کشد کلک دبیرم
۸- درین غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذیرم
۹- خوشا آن دم که استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
۱۰- من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می آید صفیرم
۱۱- چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *