در کنارم مست و بی پروا زنی افتاده است
بی محابا دست من بر گردنی افتاده است
دست مستی پیرهن آورده بیرون از تنی
دامنی هم در بر پیراهنی افتاده است
کرده او را مست شعر آبدارم زین سبب
در کف من دامن تر دامنی افتاده است
از من و شعری که از من عاشقانش خوانده اند
در دلش تصویر صاف و روشنی افتاده است
معجز و لطف سخن بنگر که مغناطیس شعر
در دل سنگینی و قلب آهنی افتاده است
بر سراپایش ز سرخی از نشان بوسه ها
آتشی گویی درون خرمنی افتاده است
کاشکی بودند و می دیدند مشتاقان او
زیر پای من چسان صید افکنی افتاده است
عاشقانش از حسادت در قبالم گفته اند
شایگان گنجی به چنگ رهزنی افتاده است
شوق شعر او را «جلالی» سوی من آورد و حال
رشته ی الفت به چشم سوزنی افتاده است
