از همان روز که با هم شده راه من و تو
من شدم عاشق و این نیست گناه من و تو
چه شود پای نگاه تو شود سست دمی
در گذرگاه ملاقات نگاه من و تو
چه شود پای دهد تا که به هم دست دهند
مردم بی نظر چشم سیاه من و تو
ما به عشقی که شکوفا شده ایمان داریم
رنگ زرد و تپش سینه گواه من و تو
عشق خود را چه شود تا به هم اقرار کنیم
تا نخندند بر احوال تباه من و تو
همه با ما به سر جنگ و ستیزند ولی
عشق نازم که بود پشت و پناه من و تو
کاش می سوخت جگرهای کسان تو من
همچو جان تو و من ز آتش آه من و تو
گر چه سخت است قبولاندن خویشاوندان
چاره ای نیست در اینست رفاه من و تو
سخن از عاشقی و عشق «جلالی» تا چند
در پس معرکه افتاده کلاه من و تو
