Menu

غزل شماره ۳۴۴

339

۱- غم زمانه که هیچش کران نمیبینم
دواش جز می چون ارغوان نمیبینم
۲- به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمیبینم
۳- ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمی بینم
۴- نشان اهل خدا عاشقی ست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم
۵- برین دو دیده حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمی بینم
۶- قد تو تا بشد از جویبار دیده من
به جای سرو جز آب روان نمی بینم
۷- درین خمار کسم جرعه یی نمی بخشد
ببین که اهل دلی در جهان نمی بینم
۸- نشان موی میانش که دل درو بستم
ز من مپرس که خود در میان نمی بینم
۹- من و سفینه حافظ که جز درین دریا
بضاعت سخن درفشان نمیبینم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *