Menu

مَحرَم خلوت

محرم-خلوت

دوره ای بود و شبی بود و صدایش کردم

آن چه امکان عمل داشت برایش کردم

 

شب به مهمانی مشروب نمی آمد و من

کردم اصرار به حدّی که رضایش کردم

 

دادمش باده و شد مست و چو گل می خندید

بردمش خلوت و از جمع جدایش کردم

 

کردمش دست در آغوش و لبش بوسیدم

دست در حلقه ی آن زلفت دوتایش کردم

 

شمع بر بستر ما آب شد از شرم حضور

ز آن گناهی که شب وصل به پایش کردم

 

ساعتی بعد که مستی ز سرش رفت هنوز

بی خبر بود که آگه ز خطایش کردم

 

دادمش وعده ی بسیار و شد آرام و برفت

راهی خانه به امیّد خدایش کردم

 

محرم خلوت شب های «جلالی» ست هنوز

تو مپندار که یک باره رهایش کردم

 

یزد ۱۳۶۰/۱۱/۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *