دوره ای بود و شبی بود و صدایش کردم
آن چه امکان عمل داشت برایش کردم
شب به مهمانی مشروب نمی آمد و من
کردم اصرار به حدّی که رضایش کردم
دادمش باده و شد مست و چو گل می خندید
بردمش خلوت و از جمع جدایش کردم
کردمش دست در آغوش و لبش بوسیدم
دست در حلقه ی آن زلفت دوتایش کردم
شمع بر بستر ما آب شد از شرم حضور
ز آن گناهی که شب وصل به پایش کردم
ساعتی بعد که مستی ز سرش رفت هنوز
بی خبر بود که آگه ز خطایش کردم
دادمش وعده ی بسیار و شد آرام و برفت
راهی خانه به امیّد خدایش کردم
محرم خلوت شب های «جلالی» ست هنوز
تو مپندار که یک باره رهایش کردم
یزد ۱۳۶۰/۱۱/۸
