امشب از دیدار زلف عنبرافشانی خوشیم
با شمیم جان فزای موی جانانی خوشیم
سر به زیر چتر باز گیسوانی برده ایم
خلوتی داریم و با موی پریشانی خوشیم
تلخی هجران پس از قهر کذایی شد تمام
آتشی شد، حرف زد، با شکّرافشانی خوشیم
ای بسا شب ها سرشک غم به دامان داشتیم
حالیا از اشک شوق و درّ غلطانی خوشیم
در فراقش بارها ما را گریبان چاک شد
تا که حال از دیدن چاک گریبانی خوشیم
دیگران دَر بار گرم عیش و نوش و مستی اند
ما دو گرم حرف و در سرمای ایوانی خوشیم
گر هوا ابر است و تاریکست و سرما باک نیست
ما که از گرمّی نور ماه کنعانی خوشیم
در بغل داریم از توفیق سرما یار را
از هوای سرد و سوز تن بلرزانی خوشیم
دست ساقی ای «جلالی» لایق بوسیدنست
در امید قطع دست سبحه گردانی خوشیم
یزد ۱۳۶۰/۱۱/۷
