Menu

غزل شماره ۳۷۴

369

۱- چو گل هر دم به بویت جامه بر تن
کنم چاک از گریبان تا به دامن
۲- تنت را دید گل گویی که در باغ
چو مستان جامه را بدرید بر تن
۳- من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من
۴- به قول دشمنان برگشتی از دوست
نگردد هیچ کس با دوست دشمن
۵- تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سینه چون در سیم آهن
۶- ببار ای شمع اشک از چشم خونین
که شد سوز دلت بر خلق روشن
۷- مکن کز سینهام آه جگرسوز
برآید همچو دود از راه روزن
۸- دلم را مشکن و در پا مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن
۹- چو دل در زلف تو بستست حافظ
بدین سان کار او در پا میفکن

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *