Menu

غزل شماره ۳۷۸

َ373

۱- منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
۲- وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
۳- به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟
بخواست جام می و گفت راز پوشیدن
۴- مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
۵- به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
۶- به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه
کَشِش چو نَبوَد از آن سو چه سود کوشیدن
۷- عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
۸- ز خطّ یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن
۹- مَبوس جز لب معشوق و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *