جمعه را با حال خود بگذار و دیدارم مکن
خسته ام، خوابیده ام ای دوست بیدارم مکن
ای که آزادی هنوز از قید اولاد و عیال
من شدم پابند بیش از این گرفتارم مکن
یک زمانی روزهای جمعه روز عیش بود
حال اجباراً شب جمعه ست آزارم مکن
چون حمار ویژه بر یک تن سواری می دهم
زیر بارم باز با سر بار بیمار مکن
در میان هفته حالم پرس و اندر عین حال
بود اگر منفی جواب آزار بسیارم مکن
قدر حال و روز خود میدان و وقت عیش و نوش
خنده همچون روز روشن بر شب تارم مکن
دست من از چاره کوتاهست با آن نازنین
گو فراموش از ره احسان به یک بارم مکن
دور اسم بی مسمای «جلالی» خط بکش
بیش از این رسوای شهر و کوچه بازارم مکن
