Menu

غزل شماره ۳۸۱

۱- ز در درا و شبستان ما منوّر کن
هوای مجلس روحانیان معطّر کن
۲- به چشم و ابروی جانان سپرده ام دل و جان
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
۳- ستاره شب هجران نمی فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
۴- بگو به خازن جنّت که خاک این مجلس
به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
۵- فضول نفس حکایت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
۶- وگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیاله یی بدهش گو دماغ را تر کن
۷- چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
۸- از این مزوّجه و خرقه نیک در تنگم
به یک کرشمه صوفی کشم قلندر کن
۹- لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده
بدین دقیقه دماغ خرد معنبر کن
۱۰- طمع به قند وصال تو حدّ ما نبود
حوالتم به لب لعل همچو شکّر کن
۱۱- پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان
ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن