Menu

غزل شماره ۳۸۴

379

۱- بالا بلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصّه زهد دراز من
۲- دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده معشوقه باز من
۳- می ترسم از خرابی ایمان که می برد
محراب ابروی تو حضور نماز من
۴- گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غمّاز بود اشک و عیان کرد راز من
۵- مست است یار و یاد حریفان نمی کند
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من
۶- یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم او
گردد شمامه کرمش کارساز من
۷- نقشی بر آب میزنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
۸- بر خود چو شمع خنده زنان گریه می کنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
۹- زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
۱۰- حافظ ز غصّه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *