Menu

غزل شماره ۳۸۵

380

۱- چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
۲- روی رنگین را به هر کس می نماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
۳- چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
۴- او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم ازو یا داد بستاند ز من
۵- گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز می ماند ز من
۶- گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندد چو صبح
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
۷- دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز میماند ز من
۸- ختم کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه یی افسانه یی خواند ز من

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *