چنان از جان فشانی های من مغرور بار آمد
که آخر از نشستن با منش هم ننگ و عار آمد
نیامد جمعه این هفته، تا رفتم به دنبالش
به دلسردی چنان آمد که گویی پای دار آمد
هراسان بود از او پرسیدم آیا رنجشی داری؟
جوابم گفت روز پیش بهرم خواستگار آمد
سیاهی رفت چشمم دست و پای خویش گم کردم
نشستم گوشه ای تا سفره افتاد و نهار آمد
به او گفتم حقیقت را بگو شخصی که می گویی
برای خواستگاری یا که از بهر شکار آمد؟
جوابم داد او مردانه میدان آمد از اول
مرا دید و پسندید و پی قول و قرار آمد
ز جا برخاستم گفتم ز جا برخیز و بیرون رو
کنار من چرا؟ حالا که اقبالت کنار آمد
پس از یک چند دست بچه ای در دست او دیدم
نگاه اوّلش نشناختم بس باوقار آمد
به طفل خویشتن نام « جلال » ی داده بود آن مه
به ذهن من «جلالی» ، نام کودک مستعار آمد
