Menu

غزل شماره ۳۸۹

384

۱- به جان پیر خرابات و حقّ نعمت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
۲- بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
بیار باده که مستظهرم به همّت او
۳- چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او
۴- بر آستانه میخانه گر سری بینی
مزن به پای که معلوم نیست نیّت او
۵- بیار باده که دوشم سروش عالم غیب
نوید داد که عام است فیض رحمت او
۶- مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیّت او
۷- مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او
۸- نمی کند دل من میل زهد و توبه ولی
به نام خواجه بکوشیم و فرّ دولت او

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *