Menu

غزل شماره ۳۹۱

386

۱- مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
۲- گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
۳- گر روی پاک و مجرّد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
۴- تکیه بر اختر شبگرد مکن کاین عیّار
تاج کاووس ربود و کمر کیخسرو
۵- گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبی گذرانست، نصیحت بشنو
۶- چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
۷- آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
۸- آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *