Menu

غزل شماره ۳۹۴

388

۱- ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زینت تاج و نگین از گوهر والای تو
۲- آفتاب فتح را هر دم طلوعی می دهد
از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو
۳- جلوه گاه طایر اقبال گردد هر کجا
سایه اندازد همای چتر گردون سای تو
۴- در رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف
نکته یی هرگز نشد فوت از دل دانای تو
۵- آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد
طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکّرخای تو
۶- گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است
روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو
۷- آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعه یی بود از زلال جام جان افزای تو
۸- عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست
راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو
۹- حافظ اندر حضرتت لاف غلامی می زند
بر امید عفو جان بخش گنه بخشای تو

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *