Menu

غزل شماره ۴۰۵

۱- در سرای مغان رفته بود و آب زده
نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
۲- سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر
ولی ز ترکِ کله چتر بر سحاب زده
۳- شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده
عذار مُغبچگان راه آفتاب زده
۴- عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده
۵- ز شور و عربده شاهدان شیرین کار
شکر شکسته، سمن ریخته، رباب زده
۶- سلام کردم و با من به روی خندان گفت
که ای خمارکش مفلس شراب زده
۷- که این کند که تو کردی به ضعف همّت و رای
ز گنج خانه، شده، خیمه بر خراب زده
۸- وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته یی تو در آغوش بخت خواب زده
۹- بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم
هزار صف ز دعاهای مستجاب زده
۱۰- فلک جنیبه کش شاه نصرت الدین است
بیا ببین ملکش دست در رکاب زده
۱۱- خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف
ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *