Menu

غزل شماره ۴۱۰

403

۱- سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
۲- نهادم عقل را ره توشه از می
ز شهر هستی اَش کردم روانه
۳- نگار می فروشم عشوه یی داد
که ایمن گشتم از مکر زمانه
۴- ز ساقی کمان ابرو شنیدم
که ای تیر ملامت را نشانه
۵- نبندی زان میان طرفی کمروار
اگر خود را ببینی در میانه
۶- برو این دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه
۷- ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گل در ره بهانه
۸- بده کشتی می تا خوش برآییم
از این دریای ناپیدا کرانه
۹- وجود ما معمّایی ست حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *