Menu

غزل شماره ۴۱۱

404

۱- ای که با سلسله زلف دراز آمده یی
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده یی
۲- ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده یی
۳- پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
که به هر حال برازنده ناز آمده یی
۴- آب و آتش به هم آمیخته یی از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده یی
۵- آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده یی
۶- زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده یی
۷- گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلود است
مگر از مذهب این طایفه بازآمده یی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *