Menu

غزل شماره ۴۱۴

407

۱- به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
علاج کی کُنَمَت آخِرُالدّواءَ الکِی
۲- ذخیره یی بنه از رنگ و بوی فصل بهار
که میرسند ز پی رهزنان بهمن و دی
۳- چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو
منه ز دست پیاله چه میکنی؟ هی هی!
۴- شکوه سلطنت و حکم، کی ثباتی داشت؟
ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی
۵- خزینه داری میراث خوارگان کفر است
به قول مطرب و ساقی به فتویِ دف و نی
۶- زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند
مجو ز سفله مروّت که شیئُه لا شِی
۷- چو هست آب حیاتت به دست، تشنه ممیر
فلا تمُتَّ مِنَ الماءِ کُلُ شییٍ حیّ
۸- نوشته اند بر ایوان جنَّت المَأوی
که هر که عشوه دنیی خرید وای به وی
۹- سخا نماند، سخن طی کنم، بیا ساقی
بیار باده به شادی روح حاتم طی
۱۰- بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ
پیاله گیر و کرم ورز وَ الضَّمانُ عَلَیّ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *