Menu

غزل شماره ۴۱۵

408

۱- لبش میبوسم و در میکشم مِی
به آب زندگانی برده ام پی
۲- نه رازش میتوانم گفت با کس
نه کس را میتوانم دید با وی
۳- لبش می بوسد و خون میخورد جام
رخش میبیند و گل میکند خوی
۴- بده جام می و از جم مکن یاد
که میداند که جم کی بود و کی کی
۵- بزن در پرده چنگ ای ماهِ مطرب
رَگَش بخراش تا بخروشم از وی
۶- گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طی
۷- چو چشمش مست را مخمور مگذار
به یاد لعلش ای ساقی بده می
۸- نجوید جان از آن قالب جدایی
که باشد خون جامش در رگ و پی
۹- زبانت درکش ای حافظ زمانی
حدیث بی زبانان بشنو از نی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *