نشسته گوش به زنگم به خانه ی امید
گرفته ام به سر انگشت انتظار، کلید
به راه نامه رسان بس که دیده دوخته ام
سواد مردم چشمم چو نقره گشته سپید
صدای پای کسانی که راه می رفتند
هزار بار مرا تا کنار کوچه کشید
تمام روز به حسرت گذشت و و قت غروب
رسید قاصد و از دوست نامه ای نرسید
بسوز ای دل آتش به جان گرفته بسوز
بساز نغمه ی پر سوز و ساز چون ناهید
بنال روز و شب ای دل به عهد بسته بنال
بباز دین و دل ای خسته جان به راه امید
بریز اشک ندامت به دامن از سر درد
ببار ای صدف دیده درّ و مروارید
امید وصل «جلالی» ضعیف شد که مدام
چو موریانه، به دل رخنه می کند تردید
