Menu

غزل شماره ۴۱۸

411

 

۱- با مدّعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در، درد خودپرستی
۲- با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندرین ره خوش تر ز تن درستی
۳- تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم خود را مبین و رستی
۴- در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی اُفتی به خاک پستی
۵- عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
۶- در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است و چستی
۷- در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
۸- آن روز دیده بودم آن فتنهها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمینشستی
۹- خار ار چه جان بکاهد گل عذاران آن بخواهد
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
۱۰- صوفی پیاله پیما حافظ قرا به پرهیز
ای کوته آستینان تا کی دراز دستی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *