Menu

غزل شماره ۴۲۸

421

۱- تو را که هر چه مراد است در جهان داری
چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری
۲- بخواه جان و دل از بنده و روان بستان
که حکم بر سر آزادگان روان داری
۳- میان نداری و دارم عجب که هر ساعت
میان مجمع خوبان کنی میان داری
۴- بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک
سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری
۵- بنوش می که سبک روحی ای ظریف مدام
علی الخصوص درین دم که سر گران داری
۶- بکن عتاب ازین بیش و جور بر دل ما
بکن هر آن چه توانی! که جای آن داری
۷- به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست
به قصد جان من خسته در کمان داری
۸- بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود
که سهل باشد اگر یار مهربان داری
۹- به وصل دوست گرت دست می دهد یک دم
برو که هر چه مراد است در جهان داری
۱۰- چو گل به دامن ازین باغ میبری حافظ
چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *