Menu

غزل شماره ۴۳۱

424

۱- ای که در کوی خرابات مقامی داری
جَمِ وقت خودی ار دست به جا می داری
۲- ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز
فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
۳- ای صبا، سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن یار سفرکرده پیامی داری
۴- خال سرسبزِ تو خوش دانه عیشی است ولی
بر کنار چَمَنش وَه که چه دامی داری
۵- بوی جان از لبِ خندان قدح میشنوم
بشنو ای خواجه اگر زآن که مشامی داری
۶- چون به هنگام وفا، هیچ ثباتت نبود
می کنم شکر که بر جور دوامی داری
۷- نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود
تویی امروز درین شهر که نامی داری
۸- بس دعایِ سَحَرت مونِس جان خواهد بود
تو که چون حافظ شب خیز غلامی داری