Menu

غزل شماره ۴۳۵

428

۱- طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
۲- بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
۳- می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند
به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری
۴- تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که در برابر چشمی و غایب از نظری
۵- هزار جان مقدّس بسوخت زین غیرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
۶- چو مستعدّ نظر نیستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری
۷- دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری
۸- طریق عشق طریقی عجب خطرناکست
نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری
۹- بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حُسن
و ازین معامله غافل مشو که حیف خوری
۱۰- به یمن همّت حافظ امید هست که باز
اَری اسامِرُ لَیلایَ لَیلَه القَمَری
۱۱- ز من به حضرت آصف که می‌برد پیغام
که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری
۱۲- بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم
گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری
۱۳- کلاه سروریت کج مباد بر سر حُسن
که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری
۱۴- به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند
صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *