Menu

غزل شماره ۴۳۷

430

۱- عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام میم ده که به پیری برسی
۲- چه شکرهاست درین شهر که قانع شده اند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی
۳- لَمَع البَرقُ مِنَ الطّورِ و آنَستُ بِه
فَلَعلّی لک آتٍ بِشَهابٍ قَبَس
۴- کاروان رفت و تو در راه کمینگاه بخواب
وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی
۵- بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
۶- تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم
جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
۷- چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ
یَسّرِ الله طریقاً بکَ یا مُلتَمِسی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *