Menu

غزل شماره ۴۳۸

431

۱- نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی
که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی
۲- من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
۳- چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
۴- در چمن هر ورقی دفتر حالی دگرست
حیف باشد که ز حال همه غافل باشی
۵- گر چه راهی ست پر از بیم ز ما تا بَرِ دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
۶- نقد عمرت ببرد غصّه دنیا به گزاف
گر شب و روز درین قصّه مشکل باشی
۷- حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *