Menu

غزل شماره ۴۴۰

433

۱- ای دل آن دم که خراب می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
۲- در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
۳- در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
۴- نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ورنه چون بنگری از دایره بیرون باشی
۵- کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟
۶- تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود از گوهر جمشید و فریدون باشی
۷- ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایّام جگر خون باشی
۸- حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوش دل نپسندد که تو محزون باشی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *