نامه ام را بستانند و نشانش ندهند
نامه را کاش که در دست کسانش ندهند
دیده ام نامه رسان را و چنین می گوید:
والدینش بشتابند و امانش ندهند
او مرا خواهد و من عاشق اویم اما
حق دیدار به چشم نگرانش ندهند
پدر و مادرش از بس که تعصب دارند
رخصت دیدن مردان جوانش ندهند
عزم دارند چو عاشق شده گیسش ببرند
درد و رنجش بدهند آبش و نانش ندهند
خواستگاران طمع کار زیادند زیاد
چه کنم تا که به دست دگرانش ندهد
بارالها سببی ساز که عقدش نکنند
لفظ جانکاه بلی را به دهانش ندهند
او گلی تازه شکفته ست میان خس و خار
سببی ساز که بر باد خزانش ندهند
باش تسلیم «جلالی» که به میخانه ی عشق
سرگران هر که بود رطل گرانش ندهند
