Menu

غزل شماره ۴۴۳

436

۱- کَتَبتُ قصّهِ شوقی و مِدمَعی باکی
بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
۲- بسا که گفتهام از شوق با دو دیده خود
اَیا مَنازِلَ سلمی فَاَینَ سَلما کی
۳- عجیب واقعه یی و غریب حادثه ییست
اَنَا اصطَبَرتُ قَتیلاً و قاتِلی شاکی
۴- که را رسد که کند عیب دامن پاکت
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی
۵- ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل
چو کِلکِ صُنع رَقَم زد به آبی و خاکی
۶- صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز
وَ هاتَ شَمسَهَ کَرمٍ مُطَیَّبٍ زاکی
۷- دَعِ التَکاسُل تَغنَم فَقَد جَری مَثَلٌ
که زاد راهروان چستی است و چالاکی
۸- اثر نماند ز من بی شمایلت آری
اَری مَآثِرَ مَحیایَ مِن مُحَیّاکی
۹- زِ وصفِ حسن تو حافظ چگونه نُطق زند
که چون صفات الهی وَرای اِدراکی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *